تبليغاتX
گلستان حکایات
بایگانی یادداشت‌ها
پیوندهای وبلاگ
پیوندهای روزانه
جستجو در یادداشت‌ها

« حکایت بیست و سوم »

دو برادر یکی خدمت سلطان کردی     و دیگر بزور بازو نان خوردی. باری این توانگر گفت درویش را که چرا خذمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی. گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی بابی که خردمندان گفته‌اند: نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرین به خدمت بستن.
بدست آهک تفته کردن  خمیر   به از دست بر  سینه  پیش  امیر
عمر گرانمایه در این صرف شد   تا چه خورم صیف[1] و چه پوشم شتا[2]
ای شکم حیره بتایی[3] بساز   تا نکنی  پشت به  خدمت  دوتا

[1]- تابستان
[2]- زمستان
[3]- به نانی

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


« حکایت بیست و دوم »

با طایفه بزرگان به کشتی در نشسته بودم؛ زورقی در پی ما غرق شد. دو برادر به گردابی درافتادند. یکی از بزرگان گفت ملاح را، که بگیر این هر دو آنرا که بهر یک پنجاه دینارت دهم. ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگری هلاک شد. گفتم بقیت عمرش نمانده بود از این سبب در گرفتن او تاخیر کرد و در آن‌دگر تعجیل. ملاح بخندید و گفت آنچه تو گفتی یقین است، دگر میل خاطر برهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و مرا بر شتری نشانده و زدست آن‌دگر تازیانه‌ای خورده‌ام در طفلی. گفتم صدق الله من عمل صالحا فلنفسه و من اسا فعلیعا.
تا توانی درون کس مخراش     کاندرین راه خارها باشد
کار  درویش   مستمند  برآر     که ترا نیز کارها باشد

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


« حکایت بیست و یکم »

یکی از پسران هارون‌الرشید پیش پدر آمد خشم‌آلود، که سرهنگ‌زاده مرا دشنام مادر داد. هارون ارکان دولت را گفت: جزای چنین کس چه باشد؟ یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی. هارون گفت: ای پسر کرم آنست که عفو کنی و گر توانی تو نیزش دشنام مادر ده. نه چندان‌که انتقام از حد گذرد انگاه ظلم از طرف ما باشد و دعوی از قِبل خصم.
نه مرد است آن به  نزدیک  خردمند    که با پیل دمان پیکار جوید
بلی مرد آنکس است از روی تحقیق   که چون خشم آیدش باطل نگوید

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


« حکایت بیستم »

یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست، که روز و شب خدمت سلطان مشغولم و بخیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنون بگریست و گفت: اگر من خدای عزوجل را چنین پرستیدمی که تو سلطان را، از جمله صدیقان بودمی.
گر نه امید و بیم راحت و رنج    پای  درویش بر  فلک   بودی
ور  وزیر  از  خدای بترسیدی    همچنان کز مَلِک، مَلَک بودی

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


« حکایت نوزدهم »

درویشی، مجرد به گوشه‌ای نشسته بود. پادشاهی برو بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفاتت نکرد. سلطان از آنجا که سطوت[1] سلطنت است برنجید و گفت: این طایفه خرقه‌پوشان امثال حیوان‌اند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد، چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت‌اند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.
پادشه پاسبان درویش   است     گرچه رامش[2] به فر[3] دولت اوست
گوسپند از برای  چوپان  نیست     بلکه  چوپان  به  خدمت  اوست
یکی  امروز    کامران     بینی      دیگری را دل از مجاهده[4] ریش
روز  کی چند باش  تا   بخورد      خاک، مغز سر خیال‌اندیش
فرق شاهی و بندگی برخاست   چون قضای نبشته آمد پیش
گر کسی خاک مرده  باز کند      ننماید  توانگر   و    درویش
ملک را، گفت درویش استوار آمد. گفت : از من تمنا بکن؟ گفت: آن‌همی خواهم که دگر باره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی بده؟ گفت:
دریاب کنون که نعمتت هست بدست   کین دولت و ملک می‌رود دست بدست

[1]- اقتدار، سخت گرفتن.
[2]- نغمه و سرود.
[3]- نور، پرتو.
[4]- رنج و مشقت.

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


آخرين يادداشت‌ها
دسته بندی یادداشت‌ها
نویسندگان
  تمام حقوق متعلق است به وبلاگ گلستان حکایات