تبليغاتX
گلستان حکایات
بایگانی یادداشت‌ها
پیوندهای وبلاگ
پیوندهای روزانه
جستجو در یادداشت‌ها

« حکایت سیزدهم »

یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کرد و لشکر به سختی داشتی. لاجرم دشمنی صعب روی نهاد. همه پشت دادند.
       چو دارند گنج از سپاهی دریغ         دریغ  آیدش دست بردن به تیغ
یکی از انان که غدر[1] کردند با من دَمِ دوستی بود. ملامت کردم و گفتم دون[2] است و بی‌سپاس و سفله[3] و ناحق‌شناس که با اندک تغیّر حال از مخدوم قدیم برگردد و حقوق نعمت سالها در نوردد.گفت: ار به کرم معذور داری، شاید که اسبم درین واقعه بی‌جور بود و نمد زین بگرو و سلطان که به زر بر سپاهی بخیلی کند با او به جان جوانمردی نتوان کرد.
زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد     و گرش زر ندهی سر بنهد در عالم
اذا  شبعَ آ لکمیُّ  یَصولِ    بَطشا      وَ خاوی البطنَ  یَبَطَشُ  بالفَرار[4]

[1]- نقص عهد، پیمان شکنی.
[2]- حقیر، کوچک.
[3]- فرومایه، نادان.
[4]- چون زورمند سیر شود به تندی حمله کند. شکم گرسنه از مهاجم می‌گریزد.

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


« حکایت دوازدهم »

یکی از ملوک بی‌انصاف پارسایی را پرسید از عبادت‌ها کدام فاضل‌ترست؟ گفت: ترا خواب نیم‌روز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.
ظالمی   را  خفته  دیدم     نیم‌روز     گفتم این فتنه است خوابش برده به
و آنکه خوابش بهتر از بیداری است     آن چنان بد زندگانی مرده به

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


« حکایت یازدهم »

درویشی مستجب‌الدعوه[1] در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعای خیری بر من کن. گفت: خدایا جانش بستان. گفت: از بهر خدای این چه دعاست!؟ گفت: این دعای خیرست ترا و جمله مسلمانان را.
ای زبردستِ زیردست آزار      گرم تا به کی بماند این بازار
به چه کارآیدت جهانداری       مردنت به که مردم آزاری



[1]- دعا قبول شده.


نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


« حکایت دهم »

بر بالین تربت یحیی پیغامبر معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی‌انصافی منسوب بود. اتفاقا به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست.
درویش و غنی بنده‌ی این خاک درند               و آنان که غنی‌ترند محتاج‌ترند
آنگه مرا گفت: از آنجا که همت درویشان است و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنید که از دشمنی صعب اندیشناکم. گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمنی قوی زحمت نبینی.
به بازوان توانا و قوت سر دست                  خطاست پنجه‌ی مسکین ناتوان بشکست
نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید                  که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت       دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده                 و گر تو می ندهی داد روز دادی هست

بنی آدم  اعضای  یکدیگرند                      که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار                     دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی‌غمی                     نشاید که نامت نهند آدمی


نویسنده: مسعود
دسته: گلستان سعدی


« حکایت نهم »

یکی از ملوک عرب رنجور بود و در حالت پیری، و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در آمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف به جملگی مطیع فرمان گشتند. ملک نفسی سرد برآورد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.
بدین امید بر شد دریغ عمر عزیز        که آنچه در دلم است از درم فراز آید

امید بسته برآمد ولی چه فایده زانک    امید نیست که عمر گذشته باز آید
کوس رحلت بکوفت دست اجل            ای دو چشمم وداع سر بکنید
ای کف دست و ساعد و بازو              همه  تودیع  یکدگر    بکنید
بر من اوفتاده دشمن    کام                آخر ای دوستان گذر  بکنید
روزگارم  بشد   به   نادانی                 من نکردم شما حذر  بکنید


نویسنده: مسعود
دسته: گلستان سعدی


« حکایت هشتم »

 هرمز را گفتند وزیران، پدر را چه خطا دیدی که بند[1] فرمودی گفت: خطایی معلوم نکردم ولیکن دیدم که مهابت[2] من در دل ایشان بی‌کرانست و بر عهد من اعتماد کلّی ندارند، ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند. پس قول حکما را کار بستم که گفته‌اند: 

از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم              وگر با چنو[3] صد بر آئی بجنگ
از آن مار بر پای راعی[4] زند                    که ترسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شود                 برآرد به چنگال چشم پلنگ


[1]- زنجیر و ریسمانی که بر پای اسیران بندند.
[2]- بیم و ترس.
[3]- چون او، همانند او.
[4]- چوپان، چراننده ی گلّه.


نویسنده: کتایون
دسته: گلستان سعدی


« حکایت هفتم »

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده، گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمی‌گرفت و عیش ملک ازو منغص[1] بود، چاره ندانستند.
حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت: اگر فرمان دهی من اورا به طریقی خاموش گردانم. گفت: غایت لطف و کرم باشد. بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چون غوطه خورد، مویش را گرفتند و پیش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آویخت. چون برآمد به گوشه‌ای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد. پرسید: درین چه حکمت بود؟ گفت: از اول محنت غرقه شدن نا چشیده بود و قدر سلامتی نمی دانست، همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.
     ای سیر ترا نان جوین خوش ننماید     معشوق منست آنکه به نزدیک تو زشت است
     حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف[2]   از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است

     فرق است میان آنکه یارش در بر        با آنکه دو چشم انتظارش بر در
[1]- ناگوار، ناخوش، زندگانی سخت و تیره.
[2]- بگفته برخی از مفسران اصحاب اعراف گروهی باشند که سیّـآت و حسنات ایشان یکسان باشد، سیّـآتشان قاصر باشد از دوزخ و حسناتشان به حد وصول بهشت نبود. خدای تعالی ایشان را آنجا بدارد. چون حساب خلایق بکند ایشان را برحمت به بهشت فرستد. ایشان آخرین کسان باشند که به بهشت شوند.

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


« حکایت ششم »

یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست[1] تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و ادیّت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید[2] فعلش به جهان برفتند و از کربت[3] جورش راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.
هر که فریادرس روز مصیبت خواهد   گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش
بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود     لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش
باری به مجلس او در کتاب شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد فریدون. وزیر ملک را پرسید: هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه برو مملکت مقرر شد؟ گفت: آنچنان‌که شنیدی خلقی برو به تعصب گردآمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت. گفت: ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهی‌ست تو مر خلق را پریشان برای چه می‌کنی مگر سر پادشاهی کردن نداری.

« ادامه‌ی مطلب »

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


« حکایت پنجم »

سرهنگ‌زاده‌ای را بر در سرای اُغلمش[1] دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهده خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا.
                بالای سرش ز هوشمندی          می تافت ستاره بلندی
فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت؛ و خردمندان گفته‌اند توانگری به هنرست نه به مال و بزرگی به عقل نه سال.ابنای جنس[2] او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی‌فایده نمودند. دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست. ملک پرسید: که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت: در سایه دولت خداوندی دامَ مُلکُه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمی‌شود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد.
توانم  آنکه  نیازارم  اندرون  کسی             حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست
بمیر تا برهی ای حسود کین رنجی‌ست      که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
 شوربختان  به  آرزو    خواهند                  مقبلان[3] را زوال نعمت و جاه
 گر نبیند به روز شپره[4] چشم                 چشمه آفتاب را چه گناه
 راست خواهی هزار چشم چُنان               کور بهتر که آفتاب سیاه
[1]- نام پادشاهی در ترکستان
[2]- جوانان همانند او
[3]- دولت‌مندان
[4]- خفاش،شبگرد

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


« حکایت چهارم »

طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ[1] کاروان بسته و رعیت بلدان‌[2] از مکاید[3] ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی[4] منیع[5] از قله کوهی گرفته بودند و ملجاء و ماوای خود ساخته. مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.
          درختی که اکنون گرفتست پای               به نیروی شخصی براید ز جای
          و  گر  همچنان روزگار  هلی                   بگردونش از  بیخ   برنگسلی         
          سر چشمه شاید گرفتن به بیل              چو پر شد نشاید گذشتن به پیل

« ادامه‌ی مطلب »

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


« حکایت سوم »

ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوب‌روی. باری پدر به کراهت[1] و استحقار[2] درو نظر می‌کرد. به فراست استبصار[3] به جای آورد و گفت: ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر. الشاةُ نظیفة و الفیل جیفة.
     اقلُّ جبالِ الارضِ طور و انّه              لا عظمُ عندَاللهِ قدراً و منزلاً[4]
     آن شنیدی که لاغری دانا              گفت باری به ابلهی فربه
     اسب تازی و گر ضعیف بود             همچنان از طویله خر به
پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران به جان برنجیدند.

« ادامه‌ی مطلب »

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


« حکایت دوم »

یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در چشم‌خانه[1] همی‌گردید و نظر می‌کرد. سایر حکما از تأویل این فروماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت: هنوز نگران‌ست که ملکش با دگران‌ست.
بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند
کز هستی‌اش به روی زمین بر، نشان نماند
وان پیر لاشه را که سپردند زیر گل
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند
زنده است نام فرّخ نوشین‌روان بخیر
گر چه بسی گذشت که نوشین‌روان نماند
خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر
زان پیش‌تر که بانگ برآید فلان نماند

[1]- کاسه‌ی چشم
[2]- تعبیر خواب

نویسنده: امیر رضا
دسته: گلستان سعدی


« حکایت اول »

پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط[1] گفتن که گفته‌اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.
        وقت ضرورت چو  نماند   گریز                    دست  بگیرد سر  شمشیر   تیز
        اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانه                    کَسنورِ مغلوب یصولُ علی الکلبِ[2]
ملک پرسید: چه می‌گوید؟ یکی از وزرای نیک‌محضر گفت: ای خداوند همی گوید: والکاظمینِ الغیظ و العافینِ عنِ الناسِ[3]. ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت. وزیر دیگر که ضد او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن، این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی از این سخن درهم آمد و گفت: آن دروغ وی پسندیده‌تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفته‌اند: دروغی مصلحت‌آمیز به که راستی فتنه‌انگیز.
        هر که شاه آن کند که او گوید                  حیف باشد که جز نکو گوید
بر طاق ایوان فریدون نبشته بود
       جهان ای برادر نماند به کس                    دل اندر  جهان آفرین  بند  و  بس
       مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت                 که بسیار کس چون تو پرورد و کشت
       چو آهنگ رفتن کند جان پاک                    چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
[1]- بدگویی
[2]- هنگامی که ناامیدی بر انسان غلبه نماید زبان او دراز می‌شود همانند گربه‌ی شکست خورده که بر سگ حمله کند.
[3]- فرو خورندگان خشم، عفو کنندگان مردمند.

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


آخرين يادداشت‌ها
دسته بندی یادداشت‌ها
نویسندگان
  تمام حقوق متعلق است به وبلاگ گلستان حکایات