|
بایگانی یادداشتها
پیوندهای وبلاگ
اشعار حافظ، سعدی، مولوی
شورای گسترش زبان فارسی لغتنامهی آنلاین دهخدا ریرا (اشعار فارسی) جرعهی جام پیوندهای روزانه
لغتنامهی فارسی - آلمانی
اصطلاحات عاشقان قدیمی شجره نامهی زبان فارسی نگارش صحیح متون فارسی واژگان فارسی در قرآن برگردان «هزار و یک شب» [بایگانی] جستجو در یادداشتها
|
دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیگر بزور بازو نان خوردی. باری این توانگر گفت درویش را که چرا خذمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی. گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی بابی که خردمندان گفتهاند: نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرین به خدمت بستن.
بدست آهک تفته کردن خمیر به از دست بر سینه پیش امیر عمر گرانمایه در این صرف شد تا چه خورم صیف[1] و چه پوشم شتا[2] ای شکم حیره بتایی[3] بساز تا نکنی پشت به خدمت دوتا [1]- تابستان [2]- زمستان [3]- به نانی
دوشنبه 1387/01/26
با طایفه بزرگان به کشتی در نشسته بودم؛ زورقی در پی ما غرق شد. دو برادر به گردابی درافتادند. یکی از بزرگان گفت ملاح را، که بگیر این هر دو آنرا که بهر یک پنجاه دینارت دهم. ملاح در آب افتاد و تا یکی را برهانید آن دیگری هلاک شد. گفتم بقیت عمرش نمانده بود از این سبب در گرفتن او تاخیر کرد و در آندگر تعجیل. ملاح بخندید و گفت آنچه تو گفتی یقین است، دگر میل خاطر برهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و مرا بر شتری نشانده و زدست آندگر تازیانهای خوردهام در طفلی. گفتم صدق الله من عمل صالحا فلنفسه و من اسا فعلیعا.
تا توانی درون کس مخراش کاندرین راه خارها باشد کار درویش مستمند برآر که ترا نیز کارها باشد
شنبه 1387/01/24
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
یکی از پسران هارونالرشید پیش پدر آمد خشمآلود، که سرهنگزاده مرا دشنام مادر داد. هارون ارکان دولت را گفت: جزای چنین کس چه باشد؟ یکی اشاره به کشتن کرد و دیگری به زبان بریدن و دیگری به مصادره و نفی. هارون گفت: ای پسر کرم آنست که عفو کنی و گر توانی تو نیزش دشنام مادر ده. نه چندانکه انتقام از حد گذرد انگاه ظلم از طرف ما باشد و دعوی از قِبل خصم.
نه مرد است آن به نزدیک خردمند که با پیل دمان پیکار جوید بلی مرد آنکس است از روی تحقیق که چون خشم آیدش باطل نگوید
چهارشنبه 1387/01/21
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست، که روز و شب خدمت سلطان مشغولم و بخیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان. ذوالنون بگریست و گفت: اگر من خدای عزوجل را چنین پرستیدمی که تو سلطان را، از جمله صدیقان بودمی.
گر نه امید و بیم راحت و رنج پای درویش بر فلک بودی ور وزیر از خدای بترسیدی همچنان کز مَلِک، مَلَک بودی
دوشنبه 1387/01/19
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
درویشی، مجرد به گوشهای نشسته بود. پادشاهی برو بگذشت. درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفاتت نکرد. سلطان از آنجا که سطوت[1] سلطنت است برنجید و گفت: این طایفه خرقهپوشان امثال حیواناند و اهلیت و آدمیت ندارند. وزیر نزدیکش آمد و گفت: ای جوانمرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد، چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به جای نیاوردی؟ گفت: سلطان را بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیتاند نه رعیت از بهر طاعت ملوک.
پادشه پاسبان درویش است گرچه رامش[2] به فر[3] دولت اوست گوسپند از برای چوپان نیست بلکه چوپان به خدمت اوست یکی امروز کامران بینی دیگری را دل از مجاهده[4] ریش روز کی چند باش تا بخورد خاک، مغز سر خیالاندیش فرق شاهی و بندگی برخاست چون قضای نبشته آمد پیش گر کسی خاک مرده باز کند ننماید توانگر و درویش ملک را، گفت درویش استوار آمد. گفت : از من تمنا بکن؟ گفت: آنهمی خواهم که دگر باره زحمت من ندهی. گفت: مرا پندی بده؟ گفت: دریاب کنون که نعمتت هست بدست کین دولت و ملک میرود دست بدست [1]- اقتدار، سخت گرفتن. [2]- نغمه و سرود. [3]- نور، پرتو. [4]- رنج و مشقت.
شنبه 1387/01/17
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف[1] و توانگران را دادی به طرح[2]. صاحبدلی برو گذر کرد و گفت:
ماری تو که هر که را بینی بزنی یا بوم که هر کجا نشینی بکنی زورت ار پیش میرود با ما با خداوند غیبدان نرود زورمندی مکن بر اهل زمین تا دعایی بر آسمان نرود حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت او در هم کشید و برو التفات نکرد، تا شبی که آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت وز بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند. اتفاقا" همان شخص برو بگذشت و دیدش که با یاران همی گفت: ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد؟ گفت: از دل درویشان. حذر کن ز درد درونهای ریش که ریش درون عاقبت سر کند بهم برمکن تا توانی دلی که آهی جهانی بهم برکند بر تاج کیخسرو نبشته بود: چه سالهای فراوان و عمرهای دراز که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت چنانکه دست بدست آمدهاست ملک بما به دستهای دگر همچنین بخواهد رفت [1]- ظلم و جور. [2]- به قیمت گران فروختن.
چهارشنبه 1387/01/14
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
مردمآزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتفام نبود، سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری[1] خشم آمد و در چاهی کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ، بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی! گفت: از جاهت[2]، اندیشه همی کردم اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم.
ناسزایی را که بینی بخت یار عاقلان تسلیم کردند اختیار چون نداری ناخن درندهتیز با ددان[3] آن به که کم گیری ستیز هر که با پولادبازو، پنجه کرد ساعد مسکین خود را رنجه کرد باش تا دستش ببندد روزگار پس بکام دوستان مغزش بر آر [1]- مرد سپاهی. [2]- نادانی. [3]- حیوانات درنده.
دوشنبه 1387/01/12
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند. بیخبر از قول حکیمان که گفتهاند: «هر که خدای را عزوجل[1] بیازارد تا دل خلقی به دست آرد، خداوند تعالی همان خلق را برو گمارد تا دمار[2] از روزگارش برآرد.»
آتش سوزان نکند با سپند آنچه کند دود دل دردمند سر جمله حیوانات گویند که شیرست و اذل[3] جانوران خر، و به اتفاق خر باربر به که شیر مردم در. مسکین خر اگر چه بیتمیز ست چون بار همی برد عزیز ست گاوان و خران بار بردار به ز آدمیان مردمآزار
شنبه 1387/01/10
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
آوردهاند که نوشینروان عادل را، در شکارگاهی، صید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آورد. نوشینروان گفت: نمک به قیمت بستان تارسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند: ازین قدر چه خلل[1] آید؟ گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هر که امد یرو مزیدی[2] کرده تا بدین غایت[3] رسیده.
اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی برآورند غلامان او درخت از بیخت به پنج بیضه[4] که سلطان ستم روا دارد زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ [1]- زیان، نقصان. [2]- زیادتی. [3]- نهایت. [4]- تخم مرغ.
دوشنبه 1387/01/05
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
ملکزادهای گنج فراوان از پدر میراث یافت، دست کرم بر گشاد و داد و سخاوت بداد و نعمت بیدریغ بر سپاه و رعیت بریخت.
نیاساید مشام از طلبه[1] عود[2] بر آتش نه که چون عنبر ببوید بزرگی بایدت بخشندگی کن که دانه تا نیفشانی نروید یکی از جلسای[3] بیتدبیر ، نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین مرین نعمت را به سعی اندوختهاند و برای مصلحتی نهاده؛ دست ازین حرکت کوتاه کن که واقعهها[4] در پیش است و دشمنان از پس، نباید که وقت حاجت فرومانی. اگر گنجی کنی بر عامیان بخش رسد هر کدخدایی را برنجی چرا نستانی از هر یک جوی سیم که گردآید ترا هر وقت گنجی ملک روی از این سخن بهم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت: مرا خداوند تعالی مالک این مملکت گردانیده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم. قارون هلاک شد که چهل خانه گنج داشت نوشینروان نمرد که نام نکو گذاشت [1]- صندوقچه. [2]- چوبی است سیاهرنگ از درخت عود ، چون در آتش اندازند دود آن خوشبو و معطر باشد. [3]- همنشینان. [4]- حادثه، سختی.
شنبه 1387/01/03
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کرد و لشکر به سختی داشتی. لاجرم دشمنی صعب روی نهاد. همه پشت دادند.
چو دارند گنج از سپاهی دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغ یکی از انان که غدر[1] کردند با من دَمِ دوستی بود. ملامت کردم و گفتم دون[2] است و بیسپاس و سفله[3] و ناحقشناس که با اندک تغیّر حال از مخدوم قدیم برگردد و حقوق نعمت سالها در نوردد.گفت: ار به کرم معذور داری، شاید که اسبم درین واقعه بیجور بود و نمد زین بگرو و سلطان که به زر بر سپاهی بخیلی کند با او به جان جوانمردی نتوان کرد. زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد و گرش زر ندهی سر بنهد در عالم اذا شبعَ آ لکمیُّ یَصولِ بَطشا وَ خاوی البطنَ یَبَطَشُ بالفَرار[4] [1]- نقص عهد، پیمان شکنی. [2]- حقیر، کوچک. [3]- فرومایه، نادان. [4]- چون زورمند سیر شود به تندی حمله کند. شکم گرسنه از مهاجم میگریزد.
سه شنبه 1386/12/28
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
یکی از ملوک بیانصاف پارسایی را پرسید از عبادتها کدام فاضلترست؟ گفت: ترا خواب نیمروز، تا در آن یک نفس خلق را نیازاری.
ظالمی را خفته دیدم نیمروز گفتم این فتنه است خوابش برده به و آنکه خوابش بهتر از بیداری است آن چنان بد زندگانی مرده به
دوشنبه 1386/12/27
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
درویشی مستجبالدعوه[1] در بغداد پدید آمد. حجاج یوسف را خبر کردند. بخواندش و گفت: دعای خیری بر من کن. گفت: خدایا جانش بستان. گفت: از بهر خدای این چه دعاست!؟ گفت: این دعای خیرست ترا و جمله مسلمانان را.
ای زبردستِ زیردست آزار گرم تا به کی بماند این بازار به چه کارآیدت جهانداری مردنت به که مردم آزاری
[1]- دعا قبول شده.
شنبه 1386/12/25
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده، گریه و زاری درنهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد. چندانکه ملاطفت کردند آرام نمیگرفت و عیش ملک ازو منغص[1] بود، چاره ندانستند.
حکیمی در آن کشتی بود، ملک را گفت: اگر فرمان دهی من اورا به طریقی خاموش گردانم. گفت: غایت لطف و کرم باشد. بفرمود تا غلام به دریا انداختند. باری چون غوطه خورد، مویش را گرفتند و پیش کشتی آوردند به دو دست در سکان کشتی آویخت. چون برآمد به گوشهای بنشست و قرار یافت. ملک را عجب آمد. پرسید: درین چه حکمت بود؟ گفت: از اول محنت غرقه شدن نا چشیده بود و قدر سلامتی نمی دانست، همچنین قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید. ای سیر ترا نان جوین خوش ننماید معشوق منست آنکه به نزدیک تو زشت است حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف[2] از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است فرق است میان آنکه یارش در بر با آنکه دو چشم انتظارش بر در [1]- ناگوار، ناخوش، زندگانی سخت و تیره. [2]- بگفته برخی از مفسران اصحاب اعراف گروهی باشند که سیّـآت و حسنات ایشان یکسان باشد، سیّـآتشان قاصر باشد از دوزخ و حسناتشان به حد وصول بهشت نبود. خدای تعالی ایشان را آنجا بدارد. چون حساب خلایق بکند ایشان را برحمت به بهشت فرستد. ایشان آخرین کسان باشند که به بهشت شوند.
چهارشنبه 1386/12/15
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست[1] تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و ادیّت آغاز کرده تا به جایی که خلق از مکاید[2] فعلش به جهان برفتند و از کربت[3] جورش راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند.
هر که فریادرس روز مصیبت خواهد گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش بنده حلقه به گوش ار ننوازی برود لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش باری به مجلس او در کتاب شاهنامه همی خواندند در زوال مملکت ضحاک و عهد فریدون. وزیر ملک را پرسید: هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه برو مملکت مقرر شد؟ گفت: آنچنانکه شنیدی خلقی برو به تعصب گردآمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت. گفت: ای ملک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه میکنی مگر سر پادشاهی کردن نداری.
دوشنبه 1386/12/13
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
سرهنگزادهای را بر در سرای اُغلمش[1] دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهده خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا.
بالای سرش ز هوشمندی می تافت ستاره بلندی فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت؛ و خردمندان گفتهاند توانگری به هنرست نه به مال و بزرگی به عقل نه سال.ابنای جنس[2] او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بیفایده نمودند. دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست. ملک پرسید: که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ گفت: در سایه دولت خداوندی دامَ مُلکُه همگنان را راضی کردم مگر حسود را که راضی نمیشود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد. توانم آنکه نیازارم اندرون کسی حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست شوربختان به آرزو خواهند مقبلان[3] را زوال نعمت و جاه گر نبیند به روز شپره[4] چشم چشمه آفتاب را چه گناه راست خواهی هزار چشم چُنان کور بهتر که آفتاب سیاه [1]- نام پادشاهی در ترکستان [2]- جوانان همانند او [3]- دولتمندان [4]- خفاش،شبگرد
شنبه 1386/12/11
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ[1] کاروان بسته و رعیت بلدان[2] از مکاید[3] ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب به حکم آنکه ملاذی[4] منیع[5] از قله کوهی گرفته بودند و ملجاء و ماوای خود ساخته. مدبران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد.
درختی که اکنون گرفتست پای به نیروی شخصی براید ز جای و گر همچنان روزگار هلی بگردونش از بیخ برنگسلی سر چشمه شاید گرفتن به بیل چو پر شد نشاید گذشتن به پیل
چهارشنبه 1386/12/08
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
ملکزادهای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران بلند و خوبروی. باری پدر به کراهت[1] و استحقار[2] درو نظر میکرد. به فراست استبصار[3] به جای آورد و گفت: ای پدر کوتاه خردمند به که نادان بلند. نه هر چه به قامت مهتر به قیمت بهتر. الشاةُ نظیفة و الفیل جیفة.
اقلُّ جبالِ الارضِ طور و انّه لا عظمُ عندَاللهِ قدراً و منزلاً[4] آن شنیدی که لاغری دانا گفت باری به ابلهی فربه اسب تازی و گر ضعیف بود همچنان از طویله خر به پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند و برادران به جان برنجیدند.
دوشنبه 1386/12/06
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد. بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط[1] گفتن که گفتهاند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید.
وقت ضرورت چو نماند گریز دست بگیرد سر شمشیر تیز اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانه کَسنورِ مغلوب یصولُ علی الکلبِ[2] ملک پرسید: چه میگوید؟ یکی از وزرای نیکمحضر گفت: ای خداوند همی گوید: والکاظمینِ الغیظ و العافینِ عنِ الناسِ[3]. ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت. وزیر دیگر که ضد او بود گفت: ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان جز به راستی سخن گفتن، این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت. ملک روی از این سخن درهم آمد و گفت: آن دروغ وی پسندیدهتر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی و خردمندان گفتهاند: دروغی مصلحتآمیز به که راستی فتنهانگیز. هر که شاه آن کند که او گوید حیف باشد که جز نکو گوید بر طاق ایوان فریدون نبشته بود جهان ای برادر نماند به کس دل اندر جهان آفرین بند و بس مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت که بسیار کس چون تو پرورد و کشت چو آهنگ رفتن کند جان پاک چه بر تخت مردن چه بر روی خاک [1]- بدگویی [2]- هنگامی که ناامیدی بر انسان غلبه نماید زبان او دراز میشود همانند گربهی شکست خورده که بر سگ حمله کند. [3]- فرو خورندگان خشم، عفو کنندگان مردمند.
چهارشنبه 1386/12/01
نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی |
آخرين يادداشتها
» حکایت بیست و سوم
» حکایت بیست و دوم » حکایت بیست و یکم » حکایت بیستم » حکایت نوزدهم » حکایت هجدهم » حکایت هفدهم » حکایت شانزدهم » حکایت پانزدهم » حکایت چهاردهم » حکایت سیزدهم » حکایت دوازدهم » حکایت یازدهم » حکایت دهم » حکایت نهم دسته بندی یادداشتها
نویسندگان
|
|||||||||
|
|||||||||||
دسته: گلستان سعدی