تبليغاتX
گلستان حکایات
بایگانی یادداشت‌ها
پیوندهای وبلاگ
پیوندهای روزانه
جستجو در یادداشت‌ها

« حکایت هشتم »

 هرمز را گفتند وزیران، پدر را چه خطا دیدی که بند[1] فرمودی گفت: خطایی معلوم نکردم ولیکن دیدم که مهابت[2] من در دل ایشان بی‌کرانست و بر عهد من اعتماد کلّی ندارند، ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند. پس قول حکما را کار بستم که گفته‌اند: 

از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم              وگر با چنو[3] صد بر آئی بجنگ
از آن مار بر پای راعی[4] زند                    که ترسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شود                 برآرد به چنگال چشم پلنگ


[1]- زنجیر و ریسمانی که بر پای اسیران بندند.
[2]- بیم و ترس.
[3]- چون او، همانند او.
[4]- چوپان، چراننده ی گلّه.


نویسنده: کتایون
دسته: گلستان سعدی


آخرين يادداشت‌ها
دسته بندی یادداشت‌ها
نویسندگان
  تمام حقوق متعلق است به وبلاگ گلستان حکایات