تبليغاتX
گلستان حکایات
بایگانی یادداشت‌ها
پیوندهای وبلاگ
پیوندهای روزانه
جستجو در یادداشت‌ها

« حکایت نهم »

یکی از ملوک عرب رنجور بود و در حالت پیری، و امید زندگانی قطع کرده که سواری از در آمد و بشارت داد که فلان قلعه را به دولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف به جملگی مطیع فرمان گشتند. ملک نفسی سرد برآورد و گفت: این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت.
بدین امید بر شد دریغ عمر عزیز        که آنچه در دلم است از درم فراز آید

امید بسته برآمد ولی چه فایده زانک    امید نیست که عمر گذشته باز آید
کوس رحلت بکوفت دست اجل            ای دو چشمم وداع سر بکنید
ای کف دست و ساعد و بازو              همه  تودیع  یکدگر    بکنید
بر من اوفتاده دشمن    کام                آخر ای دوستان گذر  بکنید
روزگارم  بشد   به   نادانی                 من نکردم شما حذر  بکنید


نویسنده: مسعود
دسته: گلستان سعدی


آخرين يادداشت‌ها
دسته بندی یادداشت‌ها
نویسندگان
  تمام حقوق متعلق است به وبلاگ گلستان حکایات