تبليغاتX
گلستان حکایات
بایگانی یادداشت‌ها
پیوندهای وبلاگ
پیوندهای روزانه
جستجو در یادداشت‌ها

« حکایت سیزدهم »

یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کرد و لشکر به سختی داشتی. لاجرم دشمنی صعب روی نهاد. همه پشت دادند.
       چو دارند گنج از سپاهی دریغ         دریغ  آیدش دست بردن به تیغ
یکی از انان که غدر[1] کردند با من دَمِ دوستی بود. ملامت کردم و گفتم دون[2] است و بی‌سپاس و سفله[3] و ناحق‌شناس که با اندک تغیّر حال از مخدوم قدیم برگردد و حقوق نعمت سالها در نوردد.گفت: ار به کرم معذور داری، شاید که اسبم درین واقعه بی‌جور بود و نمد زین بگرو و سلطان که به زر بر سپاهی بخیلی کند با او به جان جوانمردی نتوان کرد.
زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد     و گرش زر ندهی سر بنهد در عالم
اذا  شبعَ آ لکمیُّ  یَصولِ    بَطشا      وَ خاوی البطنَ  یَبَطَشُ  بالفَرار[4]

[1]- نقص عهد، پیمان شکنی.
[2]- حقیر، کوچک.
[3]- فرومایه، نادان.
[4]- چون زورمند سیر شود به تندی حمله کند. شکم گرسنه از مهاجم می‌گریزد.

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


آخرين يادداشت‌ها
دسته بندی یادداشت‌ها
نویسندگان
  تمام حقوق متعلق است به وبلاگ گلستان حکایات