تبليغاتX
گلستان حکایات
بایگانی یادداشت‌ها
پیوندهای وبلاگ
پیوندهای روزانه
جستجو در یادداشت‌ها

« حکایت پانزدهم »

آورده‌اند که نوشین‌روان عادل را، در شکارگاهی، صید کباب کردند و نمک نبود. غلامی به روستا رفت تا نمک آورد. نوشین‌روان گفت: نمک به قیمت بستان تارسمی نشود و ده خراب نگردد. گفتند: ازین قدر چه خلل[1] آید؟ گفت: بنیاد ظلم در جهان اول اندکی بوده است هر که امد یرو مزیدی[2] کرده تا بدین غایت[3] رسیده.
اگر  ز باغ   رعیت  ملک   خورد     سیبی     برآورند  غلامان او درخت از  بیخت
به پنج بیضه[4] که سلطان ستم روا دارد     زنند لشکریانش هزار مرغ به سیخ

[1]- زیان، نقصان.
[2]- زیادتی.
[3]- نهایت.
[4]- تخم مرغ.

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


آخرين يادداشت‌ها
دسته بندی یادداشت‌ها
نویسندگان
  تمام حقوق متعلق است به وبلاگ گلستان حکایات