تبليغاتX
گلستان حکایات
بایگانی یادداشت‌ها
پیوندهای وبلاگ
پیوندهای روزانه
جستجو در یادداشت‌ها

« حکایت شانزدهم »

غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند. بی‌خبر از قول حکیمان که گفته‌اند: «هر که خدای را عزوجل[1] بیازارد تا دل خلقی به دست آرد، خداوند تعالی همان خلق را برو گمارد تا دمار[2] از روزگارش برآرد.»
آتش سوزان نکند با سپند           آنچه کند دود دل دردمند
سر جمله حیوانات گویند که شیرست و اذل[3] جانوران خر، و به اتفاق خر باربر به که شیر مردم در.
مسکین خر اگر چه بی‌تمیز ست     چون بار همی برد عزیز ست
گاوان  و   خران     بار      بردار         به  ز   آدمیان   مردم‌آزار
باز آمدیم به حکایت. وزیر غافل ملک را ذمائم[4] اخلاق او به قرائن معلوم شد، در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت.
حاصل  نشود  رضای  سلطان     تا خاطر  بندگان  نجویی
خواهی که خدای بر تو بخشد     با خلق خدای کن نکویی
آورده‌اند که یکی از ستم‌دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل[5] کرد و گفت:
نه  هر  که  قوّت  بازوی  منصبی    دارد     به سلطنت بخورد مال مردم بگزاف
توان به حلق فرو بردن استخوان درشت     ولی شکم به درد چون بگیرد اندر ناف
نماند    ستم‌کار         بد        روزگار       بماند    برو       لعنت         پایدار



[1]-  مهربان و بزرگوار.
[2]- هلاک کردن.
[3]- ذلیل‌ترین.
[4]- چیزهای زشت.
[5]- اندیشه نمودن


نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


آخرين يادداشت‌ها
دسته بندی یادداشت‌ها
نویسندگان
  تمام حقوق متعلق است به وبلاگ گلستان حکایات