تبليغاتX
گلستان حکایات
بایگانی یادداشت‌ها
پیوندهای وبلاگ
پیوندهای روزانه
جستجو در یادداشت‌ها

« حکایت هفدهم »

مردم‌آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد. درویش را مجال انتفام نبود، سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری[1] خشم آمد و در چاهی کرد. درویش اندر آمد و سنگ در سرش کوفت. گفتا: تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی؟ گفت: من فلانم و این همان سنگ‌ست که در فلان تاریخ، بر سر من زدی. گفت: چندین روزگار کجا بودی! گفت: از جاهت[2]، اندیشه همی کردم اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم.
ناسزایی را که بینی بخت‌ یار      عاقلان  تسلیم  کردند  اختیار
چون  نداری  ناخن  درنده‌تیز       با ددان[3] آن به که کم گیری ستیز
هر که با پولادبازو، پنجه کرد       ساعد مسکین خود را رنجه کرد
باش تا دستش ببندد روزگار       پس بکام دوستان مغزش بر آر

[1]- مرد سپاهی.
[2]- نادانی.
[3]- حیوانات درنده.

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


آخرين يادداشت‌ها
دسته بندی یادداشت‌ها
نویسندگان
  تمام حقوق متعلق است به وبلاگ گلستان حکایات