تبليغاتX
گلستان حکایات
بایگانی یادداشت‌ها
پیوندهای وبلاگ
پیوندهای روزانه
جستجو در یادداشت‌ها

« حکایت هجدهم »

ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی به حیف[1] و توانگران را دادی به طرح[2]. صاحبدلی برو گذر کرد و گفت:
ماری تو که هر که را بینی بزنی  یا بوم که هر کجا نشینی بکنی
زورت  ار  پیش  می‌رود  با    ما    با  خداوند   غیب‌دان      نرود
زورمندی  مکن  بر  اهل    زمین    تا  دعایی   بر آسمان    نرود
حاکم از گفتن او برنجید و روی از نصیحت او در هم کشید و برو التفات نکرد، تا شبی که آتش مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت وز بستر نرمش به خاکستر گرم نشاند. اتفاقا" همان شخص برو بگذشت و دیدش که با یاران همی گفت: ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد؟ گفت: از دل درویشان.
حذر کن ز درد درونهای ریش      که ریش درون عاقبت سر کند
بهم  برمکن تا  توانی    دلی      که  آهی  جهانی  بهم  برکند
بر تاج کیخسرو نبشته بود:
چه  سالهای  فراوان  و  عمرهای     دراز   که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت
چنانکه دست بدست آمده‌است ملک بما   به دستهای دگر همچنین بخواهد  رفت

[1]- ظلم و جور.
[2]- به قیمت گران فروختن.

نویسنده: الهام
دسته: گلستان سعدی


آخرين يادداشت‌ها
دسته بندی یادداشت‌ها
نویسندگان
  تمام حقوق متعلق است به وبلاگ گلستان حکایات